موضوعات ‌مرتبط: اجتماعی تحلیلی

a/1803 :کد

آینه ی شکسته

علی زمانیان

  چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۳ — ۱۴:۳۴
تعداد بازدید : ۹۸۲   
 تحلیل ایران -آینه ی شکسته

وقتی حوصله مان سر می رود، بی قرار می شویم، درون مان پر آشوب می شود. انگار چیزی را گم کرده باشیم، یا منتظر کسی و یا چیز و یا خبری هستیم.

وقتی حوصله مان سر می رود، بی قرار می شویم، درون مان پر آشوب می شود. انگار چیزی را گم کرده باشیم، یا منتظر کسی و یا چیز و یا خبری هستیم. وقتی حوصله مان سر می رود،  هی می رویم در یخچال را باز می کنیم. نگاهی به داخلش می اندازیم. دنبال چیزی نیستیم، حتا داخل یخچال را هم نمی بینیم. بی هدف و بی جهت در را می بندیم و می آییم می نشینیم سر جای مان. وقتی حوصله مان سر می رود هی از بغل دستی مان می پرسیم خب چه خبر؟ اصلا دنبال خبر نیستیم اما نمی دانیم چرا این سوال را می پرسیم. بی جهت و بی هدف می پرسیم. نشانه اش این است که اگر سوال مان را جدی بگیرند و بخواهند خبری و یا چیزی بگویند در میانه سخن گفتن شان هی این پا و اون پا می کنیم. توی دلمان می گوییم بیکار بودی چیزی پرسیدی. خدا خدا می کنیم زودتر تمامش کند.

تمامش می کند و باز حوصله مان سر می رود. به دوست مان تلفن می کنیم، اما همین که گوشی را برداشت پشیمان می شویم. سلام می کنیم و تعارف و بعد سردرگمیم که چه بگوییم؟ می خواهیم با خوردنی ها سرمان را گرم می کنیم، نمی شود. تلویزیون را روشن می کنیم، نمی شود. یادتان باشد، هر گاه همنشین تان هر چند دقیقه یک بار از شما پرسید چه خبر؟ بدانید حوصله اش سر رفته است. هر دوستی به شما تلفن زد و کاری نداشت و بی هدف بود و لابلای حرف هایش سکوت کرد و سردرگم بود و هی پرسید چه خبر؟ بدانید حوصله اش را از او ستانده اند. به دنبال کدام خبریم؟ خبرها رنگ باخته اند. هیچ خبری نیست که ما را از این بی حوصلگی نجات دهد. اصلا چرا باید دنبال خبر بود؟

اصلا وقتی حوصله مان سر می رود مزه ها هم عوض می شوند. رنگ ها و چیزهای جالب که قبلا برای ما خوشایند بوده است آن خوشایندی و شیرینی شان را از دست می دهند. نمی دانم از کجا می فهمند که حوصله مان سر رفته است. وقتی حوصله مان سر می رود، دنیا تنگ می شود. خانه ای که در ان نشسته ایم کوچک و آسمان هم پایین می آید تا جایی که که فکر می کنیم نکند روی سرمان خراب شود.

وقتی روح ما اسیر دیو بی حوصلگی می شود، دیگر همان انسان قبلی نیستیم. ذائقه مان عوض می شود. اخم همراه با دلشوریگی و اندوه سراغ مان می آید. بی جهت نیست پرسه زنی و خیابان گردی زیاد شده است. از این خیابان به خیابان بعدی، از این فروشگاه به فروشگاه بعدی، از این پاساژ به پاساژ بعدی و از این به آن هایی که می خواهد روح بی قرار آدمی را که حوصله اش سر رفته است، آرام کند. انسان بی حوصله خودش را در خیابان مضمحل می کند تا یادش برود که بی قرار است. تا فراموش کند چرا نگران است. این وضعیت روحی، شاید نتیجه ی آگاهی انسان از تکرارهایی است که تجربه می کند. تکرار آگاهی، یعنی آگاهی به تکرارها. تا وقتی آگاهی به چرخیدن هایی نداریم که در طول زندگی می خوریم، آسوده ایم. اما همین که به تکرارها و تکرارها آگاهی یافتیم، سرمان گیج می خورد. زمین از زیر پای مان سر می خورد.   

 بی حوصلگی ما را از همه چیز، دلزده می کند. می نشینیم. بر می خیزیم. می رویم. می آییم. سکوت می کنیم. حرف می زنیم. اما نمی دانیم این بی حوصلگی چیست که در همه ی این موقعیتها راحت مان نمی گذارد. بی حوصلگی یعنی آیینه ی درون مان شکسته است. در آیینه ی شکسته، همه چیز شکسته نشان داده می شود. کج و معوج. در هم ریخته و گاهی هم به صورت خنده دار. آیینه ی شکسته، تصویری شکسته از جهان به ما می دهد. گاهی دل ما هم به سنگ بی حوصلگی می شکند. در این وقت است که جهان در هم می ریزد. جهان در هم نمی ریزد. جهان بر همان پاشنه ی قبل می چرخد این دل ما است که جهان را شکسته می نمایاند. زمان در هنگام بی حوصلگی، کند و مکان، تنگ  می شود.

 فکر کنم انسان تنها موجودی است که حوصله اش سر می رود. اگر این جور باشد پس می توان در تعریف انسان گفت: انسان، حیوان کم حوصله است. بقیه ی حیوانات را ببینید چه راحت و آسوده راه می روند، می دوند و  می نشینند. ساعت ها به هیچ چیز زل می زنند. ماهی ها بی آنکه قرارشان را از دست بدهند هی از این سوی آکواریوم به آن سو می روند. اصلا چیری به عنوان بی حوصلگی در چشمان هیچ حیوانی را نمی توانیم ببینیم. فقط انسان است که در تلاطم و فراز و نشیب هایی بالا و پایین می رود. بی حوصلگی، بی قرارش می کند. بی قراری، درونش را در هم می ریزد. سر در گم می شود. هیچ چیز نمی تواند نظرش را جلب کند. و پس از چندی، آرامشی منفعل، اندوهی پنهان، غمی جانکاه بر دوشش می نشیند. بر می خیزد و می خواهد راه برود. بنشیند و آرام بگیرد. 

 گاهی فکر می کنم شاید نوآوری ها و اختراع ها و نو به نوشدن ها، نتیجه ی بی حوصلگی هایی است که گریبان آدمی را گرفته است. از هست ها حوصله اش سر می رود، از وضع موجود حوصله اش سر می رود. همه چیز دلش را می زند. می خواهد چیزی جدید را تجربه کند. می خواهد چیز نویی را ببیند و بیازماید. بر می خیزد و دست به ساختن می برد. می آفریند و جهانش را نو می کند.

تازگی ها متوجه شده ام کار و نوآوری که تمدن را خلق می کنند، نتیجه ی بی حوصلگی و زندگی کسالت بار تاریخی انسان هایی بوده است که از کاروان زمان خسته شده بودند.  وگرنه چرا حیوانات تمدن ندارند؟، چون حوصله شان از وضع موجودشان و از هست های شان سر نمی رود. وقتی بی قرار نمی شوند چرا باید دنیای شان را تغییر دهند؟ کار، راه حلی بوده است که برای مقابله با بی حوصلگی خلق شده است. لابد شنیده اید کسانی پس از بازنشستگی، خیلی زود با مرگ روبرو می شوند. می دانید چرا؟ چون بازنشستگی یعنی کار پیشین را از دست دادن و بیکار شدن. و بیکاری یعنی بی حوصلگی. و کسانی که نمی توانند راه حلی برای بی حوصلگی شان بیابند، خیلی زود با مرگ مواجه می شوند. 

 آدمی در طول زندگی اش یا از خود بیگانه می شود و یا بی حوصله. زندگی، آونگی است میان دو این دو نقطه. رفت و آمدی است میان از خود بیگانگی و بی حوصلگی. تا وقتی که توانسته است تمام وقت و زمانش را با کار و سرگرمی پر کند، بی حوصله نمی شود. اما در این هنگام است که از خودش غافل می شود. غفلت، یعنی نگاهم را به بیرون از خویش می کشانم. یعنی کار و سرگرمی، فضایی برای من ایجاد می کنند که من از خودم بیرون می روم. از خودم بیگانه می شوم. من، ابزاری می شوم در دست های کار و زندگی. اما همین که به خودم باز می گردم، کم کم بی حوصلگی ام سربر می آورد. سرنوشت تلخی دارد بشر. برای آن که شاد باشد یا باید بدود و از خودش دور شود و یا اگر نشست و به خودش نزدیک شد، بتدریج ابر اندوه بر آسمان دلش می نشیند. 

* مطلب فوق برگرفته از وبلاگ نویسنده می باشد.

 

                               

  علی زمانیان
  وبلاگ نویس
  آدرس ایمیل :
  آدرس سایت/وبلاگ: http://zamanian.blogsky.com
  از همین نویسنده :


  ارسال نظر جدید:
      نام :        (در صورت تمایل)

      ایمیل:      (در صورت تمایل) - (نشان داده نمی شود)

     نظر :