بازی دو سر باخت در بسط گفتمان تروریسم

رضا نصیری حامد
    •••••  شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۳ — ۱۹:۱۶ کد مطلب : 334/a   

تروریسم تاکنون معنایی مذموم داشته و احتمالاً زین پس نیز چنین خواهد بود و به راستی کدام وجدان انسانی است که از ترور و ریخته شدن خون افراد بی­گناه خشنود و راضی باشد و آن را لااقل در ذهن و اندیشه خویش محکوم ننماید. اما اگر ترور و توسل بدان تا بدین حد ناصواب و غیرمنطقی است، چرا در اوج تمدن­آگاهی بشری نه تنها از بین نرفته بلکه گاهی گستره آن نیز فراختر از زمان­ های پیشین شده و بسیاری را در اقصی­ نقاط جهان در معرض آن قرار داده و از این جهت یعنی فراخ و گسترش شمول آن، در حکم دغدغه و نگرانی بسیاری از مردمان در نقاط گوناگون جهان درآمده است.

معمولاً تلاش می ­شود برای ترور نیز همچون همه کارها و اقدامات انسانی دلیل و فلسفه ای ذکر گردد تا مسئله از غرابت مفهومی و گنگی درآید و قابل فهم و بیان عمومی گردد. در تحلیل های سیاسی اولین نکته برای بیان علل و زمینه های هر رخدادی معمولاً بر اساس اندیشه رئالیستی است یعنی خیلی ساده در بدو امر تحلیل را معمولاً از اینجا شروع می کنیم که چه منافعی در پشت سر کسانی که ترور را انجام داده و یا جزو سازمان دهندگان آن بوده اند، وجود دارد؟ این تحلیل و یا امکان سنحی ارائه تحلیلی از این زاویه از موضوعات مرتبط با ترور و تروریسم البته پر بیراه نیست و ریشه در واکاوی علل و عوامل بروز پدیده ها و مسائل مختلف از سوی آدمی مخصوصاً تحلیل گران امور مختلف دارد.

با این حال لازمه گویا بودن و به اصطلاح قابلیت تبیین دیدگاه رئالیستی در موضوعاتی همانند مسائل مرتبط با ترور، آن است که در ورای ترور و از بین بردن فیزیکی افراد و مجموعه­ های انسانی دیگر، فرد و یا افرادی که مبادرت به ترور کرده اند، باید ابتدا حداقلی از تدابیر لازم برای حفظ خویشتن را نیز مورد توجه قرار دهند تا لااقل خود ایشان زنده بمانند و بتوانند که از ثمرات حذف فیزیکی کلیت و تمامیت طرف مقابل استفاده نموده و در واقع از این طریق سود و بهره ای عائد خویش سازند.

بدیهی است همه آنچه درباره این فرایند بیان و توصیف می شود، چیزی از شرارت و غیر انسانی بودن ترور و کسانی که از این حربه استفاده می نمایند، نمی کاهد با این حال و به رغم همه اینها این حداقل چیزی است که برای توجیه وقایع تروریست به چشم می آید؛ توجیه نه از بابت مستدل نمودن و حمایت از تروریست­ها بلکه در جهت برداشتن گامی برای فهم منطق درونی ایشان.

از سوی دیگر ترور با همه ادعاها و انگیزشها و نیز علل و پیامدهایش و به رغم اینکه در زمان انجام شدنش با داشتن دست به ظاهر بالا و تهدید طرف مقابل، دارای موضعی تعیین­ کننده و فعال است، ولی در واقع در بطن و درون خویش واکنشی است از روی ناچاری و نشانه ای از به بن بست رسیدن و استیصال کسانی که جز توسل به زور عریان راهکار و چاره ای مقابل خویش نمی بینند.

با در نظر گرفتن اینکه بدن و جسم و وجود انسانی شیرین ترین و در عین حال آخرین حربه ای است که وی برای تقابل و مبارزه با دیگران در اختیار دارد، لذا بدون لزوماً توجیه و یا احساس ترحم باید در خصوص آنهایی که حاضر به عرضه این دارایی گرانقدر خود به انحاء مختلف هستند، تأمل بیشتری نمود البته این امر چیزی به حقانیت آنها نمی افزاید و جایگاه و منزلت آنها را غسل تعمید نمی دهد ولی همیشه از جمله در زمانه کنونی برای همه وجدان های بیدار و ناظرانی که شاهد و ناظر این وقایع و رخدادهای جهانی هستند، علامت سوالی مهم پیش رویشان می نهد آن این است که خاستگاه این همه نفرت و کینه ایشان نسبت به به مخالفانشان تا به کجاست که حاضرند برای ضربه زدن به ایشان کل هستی خویش را نیز از بین ببرند؟ در واقع شاید بتوان گفت در ورای این قبیل حرکات که به ظاهر بی منطق و به تعبیر ما در اینجا کور خواده می شود، نیز هدفی نهفته است اما نه از نوع و سنخی که در دیدگاه های واقع گرا مطرح است و هر کنش و عملی را در راستای نیل به غایت و هدفی ملموس و معین می سنجد درست به همان گونه که ماکس وبر که متوجه ظرافت کنش انسانی در عرصه ها و ساحت های مختلف شده بود، بیان می کرد که در در کنار کنش معطوف به هدف، کنشی نیز معطوف به ارزش وجود دارد که با عقلانیت ابزاری قابل تبیین و بیان نیست.

در طی هفته های گذشته هنوز مدتی از گروگان گیری فرد ایرانی الاصل در استرالیا نگذشته بود که خبر گروگان گیری و البته ترور کارمندان شاغل در دفتر نشریه ای فرانسوی زبان، بار دیگر اذهان را در آغازین روزهای سال جدید میلادی متوجه این پدیده شوم ساخت.

بدون شک برای همگان و به ویژه متخصصان و نیز حتی مردمان عادی مهم است که علل و عوامل برانگیزنده و خاستگاه چنین حرکت های کور و به احتمال زیاد نافرجامی که معمولاً هم به سرانجام مشخصی نمی رسد چیست و اصلاً چرا باید انسانهایی تا این اندازه خود را حداقل چنانکه در ظاهر دیده می شود، تنها به خاطر باور و عقیده ای که دارند، از بین ببرند؟ آیا اینان نیز خود قربانیان و آسیب دیدگاه گفتمانی به نام تروریسم نیستند؟ البته باید به خیلی ها حق داد اگر اینان را قربانی ندانند و از اطلاق این واژه به مرتکبان چنین جنایاتی پرهیز کنند.

اصراری هم بر اطلاق این عنوان بر این دسته از افراد نداریم اما آن گونه که پیش از این نیز ذکر شد، حرکت اغلب اینان چندان منطق بلندمدت و استواری ندارد و در بهترین شرایط نوعی تلافی کردن عملیاتی ایذایی و البته کور است که با آنکه از نظر انسانی محکوم و مردود است، با این حال این دسته با اطمینان خاطر و مصمصم بودن خاصی اقدام بدین ترورها می کنند گاهی درخواست های ایشان بسیار محدود و مشخص و البته به اندازه ای حقیر بوده است که شنوندگان آنها را به تعجب و حیرت واداشته است. گاهی نیز فقط خواسته اند حرف ایشان شنیده شود و دیگران بدانند در قبال انواع تبعیض های قانونی و غیر قانونی که علیه ایشان به کار گرفته شده است تا چه اندزاه کاسه صبرشان لبریز گردیده است.

اگر نظریه گفتمان به معنای هر آن چارچوبی باشد که در قالب آن سخن می گوییم و بیرون از آن امکان و مجالی برای ابراز نظر و دیدگاه وجود ندارد، در آن صورت مقاومت حاشیه نشینان مورد تبعیض و آنهایی که آماده به انجام هر کاری برای جبران کمبودهای مادی و مهم تر از آن معنوی خویش هستند، نیز درون گفتمان بهتر معنا و مفهوم می یابد چرا که چنین دیدگاهی بر آن است به همان میزان که فوه قاهره و برتری وجود دارد که سیطره اش را بر دیگران بسط می دهد، به همان وضع و در شرایط ناظر به مقاومت هم نیروهایی هستند که خواهان واکنش در قبال وضع کنونی بوده و می خواهند نه تنها از یکرنگی و مشابهت با گروه برتر و هژمونیک اجتناب نمایند بلکه بسیاری از هنجارهای آنها را نیز تغییر دهند و عوض نمایند.

آری تروریستهایی که دست به ترور ناجوانمردانه دیگران می زنند، در دنیای به این بزرگی و با همه امکانات آن عرصه را بیش از پیش بر خود تنگ می بیند؛ این بدان معناست که ایشان جایی برای همدلی و موافقت با تمدن و ارزشهای فرهنگی نوین نمی یابند و خود را به کلی با این جهان بیگانه حس می کنند؛ جهانی که تنها نسبتی که باید با آن برقرار نمایند، چیزی نیست جز از سنخ دشمنی و تلاش برای حذف آن به ویژه که اینان خود را در جهانی می یابند که در آن همگان و یا اکثریت به نوعی نسبی اندیشی و عدم وجود یقین در باورها و اندیشه هایشان رسیده اند و از این رو اینان با جزمیتی که بدان باور و عقیده ای مستحکم و استوار دارند، درصدد تعیین تکلیف برای دیدگاه ها و اندیشه های دیگران برمی آیند و نتیجه آن در دیدگاه های سلفی، بنیادگرا و تکفیری ای ظهور می یابد که دشمنان عقلانیت و مدارا هستند. این اندیشه های تروریست پرور برای چنین انسانهای وامانده و حیرانی، هویت آفرینی نموده و آنها را به مسیری نوین که مملو از حقانیت است، فرا می خوانند. از این نظر است که فضیلت های اندیشه ورزانه گروه های دیگر هماند مدارا، بها دادن به همزیستی مسالمت آمیز و دیگر ارزش های انسانی رنگ باخته و بلکه جزو امور باطل به شمار می آیند.

ایالات متحده، استرالیا، فرانسه، خاورمیانه، آفریقا و یا هر نقطه دیگری در جهان نباید تروریسم را برای اهداف خودش خوب و بلکه گاهی هم لازم و برعکس برای دیگران ابزاری نامشروع بینگارد. هر نوع مشروعیت دهی به تروریسم ناخواسته به بسط گفتمانی کمک می کند که در آن طرف ضعیف تر از نوعی حق برخوردار می شود که در دفاع از چیزی که آن را برحق می داند، وارد عملی تسویه حسابگرانه شده و خود قضاوت کند و حکم را که صادر نمود به شدید ترین وجه ممکن نیز به اجرا بگذارد.

بازی با ابزار تروریسم، بازی است با دو سر باخت که هیچ طرفی برای همیشه در آن نمی تواند دست بالا را داشته باشد و آن گونه که تاریخ نیز نشان می دهد، شاید بسیار پیش از آنکه بتوان تصورش را نمود، جای حاکم و محکوم عوض شود. زمین بازی در دنیای کنونی ما که دهکده اش، البته از نوع جهانی، می خوانند، بیش از پیش کوچک و همگانی و در عین حال به تنیده شده است. در کنار مزایای بی بدیل چنین دنیایی، باید گفت متأسفانه زشتی های این دنیا نیز سریع تر از آن که بتوان فکرش را نمود، انتشار می یابد. شواهد تروریستی همین چند هفته اخیر نشان می دهد دیگر همچون گذشته منطقه و جایی را نمی توان به کلی امن و فارغ از خطر تروریستها دانست. این امر البته جای تأسف دارد و باید کاری شود که این مسئله جمع شده و یا حداقل بسیار محدود شود.

اما تروریسم را تنها از منظر محکومیت عاملان آن نمی توان ریشه کن نمود چون چنانکه اشاره نمودیم، عمل ایشان در واقع عکس العملی است به همه ناملایمات روزگار مدرن. البته برخی از این ناسازگاری ها ربطی به فرهنگ و هویت قومی و گروهی خاصی نداشته و همگان را به یکسان درگیر می سازد با این حال عقلای هر قوم و جامعه ای باید برای آنها که به لحاظ تعلق به گروه و دسته ای خاص احساس تبعیض می کنند، فکر و اندیشه ای بنماید. آری قلم و بیان باید آزاد باشد و تبلوری از اندیشه آزاد را نمایان سازد اما با این وجود مراعات باورها و ارزش های دیگران ولو در اقلیت هستند، نیز نباید از نظر دور نگه داشته شود.

در طی روزهای گذشته به همه قربانیان تروریسم از جمله روزنامه نگاران فرانسوی و کاریکاتوریست های مقتول حمله تروریستی به حق از جمله از جانب جهان اسلام بحق ادای احترام شده و جریان کشتن ایشان تقبیح گردید. ضمن ارج نهادن به چنین همدردی جهانی و البته امید به ریشه کن شدن تروریسم، انتظار ازبزرگان فرهنگی و هنری هر جامعه ای آن است که حساسیت های لااقل بخش ها و طیف های عمومی هر دین و آئینی را درک کنند.

اسلام و جهان اسلام و یا چیزی به اسم تمدن اسلامی نیست که با غرب و یا اروپا و یا حتی مقوله ای همانند مدرنیته مشکل اساسی و رادیکالی داشته باشد به جای اینها متفکران و سیاستگذاران غربی بپذیرند که عموماً تحریک احساسات مذهبی و به وجود آوردن حسی از کینه و عدم تعلق به جامعه ای مدرن در اروپا و غیر آن مهم ترین علتی می تواند باشد که در ایجاد تروریسم و رادیکالیسم موثر باشد.

امروزه بسیاری از مسلمانان هستند که همچون پیروان دیگر ادیان و مذاهب به کشورهای غربی و اروپایی سرازیر می شوند و در آنجا همزیستی مسالمتآمیزی با همنوعان خویش دارند؛ افراد مسئله دار یا مشکل آفرین آنهایی هستند که عموماً از وضع موجود و مشخصاً تبعیض های برساخته علیه خودشان ناراضی هستند و درصدد موقعیتی هستند که بدین ساختار صدمه بزنند. روش و شیوه ایشان اگر هم به کلی درست و عادلانه نباشد، لااقل واقعیتی است که نمی­توان کتمانش نمود. به هر حال بحث هویتی برای ادیان و پیروان آنها اهمیت زیادی دارد و لذا امکان تعارض ها را باید جدی گرفت چرا که همه پیروان موسی و عیسی و محمد(صلی الله علیهم) صبر و خویشتن داری انبیاء خویش را ندارند...