زیست ما و ناخرسندی،دررثای دانشجوی فقید حسین خجسته نیا

رضا نصیری حامد
    •••••  پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۳ — ۰۸:۴۰ کد مطلب : 548/a   

زندگی وقایع تلخ و شیرین متعددی دارد. اما برخی از روزها، هفته ها و حتی متأسفانه ماههایی که سپری می شود، تلخی و ناگواری بیشتری برجای می نهد. گاهی آن قدر درگیرعمق فاجعه و موضوع می شوی که شاید بهتر باشد چیزی نگویی و نشنوی اما وقتی حتی تعریف حداقلی سهراب سپهری که زندگی را رسم خوشایندی می دانست، در پیش چشمان آدمی رنگ می بازد و برخی ناخواسته و عده ای نیز متأسفانه با خواست خود به پایان آن می رسند، نمی توان ساکت بود.

هرچند هیاهو در شهر بدان سان فراگیر و پرهمهمه است که خیلی زود فریادی هم اگر برآورده باشی را در خود محو و نابود می سازد. در توجیه این جریان البته می توان گفت به هر حال زندگی جریان و ادامه دارد.

به راستی هم چنین است و زندگی برای زندگان ادامه دارد و باید نیز چنین باشد اما همه سخن بر سر آن است که چرا سهم و بهره کمی و کیفی انسانها از این سرای سپنج تا بدین حد متغیر و متفاوت است؟ بررسی این موضوع از زاویه الهیات و یا فلسفه زندگی در بضاعت و حوصله این نوشتار و قلم آن هم در شرایط پژمردگی کنونی نیست اما حتی این قلم اگر نتواند حق مطلب را هم ادا کند، باید جنبه هایی از موضوع را طرح کند شاید اولاً تسلای دلهای داغداری که مبتلابه این قضیه اند و خود نیز از زمره ایشان است، گردد و ثانیاً شاید در این هیاهوی شهر و در این فضای دودآلود و مبهم ماههای آخرین سال عقلانیت جمعی مان اندک فکری نیز به حال زیست ما بکند؛ زیست می گویم و نه زندگی که می ترسم با ذکر زندگی در دام کلیات و انتزاعیاتی بیفتم که خیلی ها هم برای بهبود آن جواب هایی از پیش آماده دارند اما روی سخن من و دغدغه اصلی ام با مقوله زیست به مثابه شرایط واقعی و ملموس حیات مان است؛ زیست اندیشی اگر تعبیر درستی باشد بی آنکه بدان کلیات و اصول زندگی بی اعتنا باشد و بدون اینکه ارزش آنها را منکر شود، شاید بازاندیشی درباره برخی از مهم ترین و در عین حال پیش پا افتاده ترین مقولات مربوط به زنده ماندن ما انسانهاست.

بهانه پرداختن به این بحث می تواند از شنیدن و یا خواندن فوت انسانی آشنا و یا حتی غیرآشنا شکل گیرد. شنیدن خبر فوت عزیزی و یا حتی فرد ناشناخته ای مخصوصاً اگر جوان باشند، از مواردی است که بر بار غم و تلخی ناشی از لحظات سخت و دشوار زندگی می افزاید.

باز آنچه دلسوزتر و جانگدازتر است، مخصوصاً مرگ های ناشی از عارضه متأسفانه فراگیری به نام سکته است که عمده دلائل آن نیز عمدتاً در فقدان زمینه های دیگری همچون عوامل ژنتیکی و ... به استرس ها و فشارهای زندگی برمی گردد.

هر خبری از این دست نگران کننده و غم انگیز است و در این میان خبر فوت دانشجوی دکترای روابط بین الملل دانشگاه تهران، مرحوم حسین خجسته نیا بار دیگر اهمیت این قضیه را در منظر ما بیشتر نمود.

از همان ابتدای مخابره خبر فوت، بحث خودکشی آن مرحوم نیز شیوع یافت و هر چه خبرهای رسمی دال بر تکذیب این قضیه است، اخبار غیررسمی و صحبت هایی که بین افراد دانشکده رد و بدل می شود، بر درست بودن این گفته اشاره دارد. اما بحث مهم تر در جای دیگری است سخن بر سر آن است که لحظه ای تأمل نوده و بپرسیم مسیر ما به کجاست و به راستی ما به کجا می رویم؟

مخصوصاً با در نظر داشتن اینکه چنین مواردی در بین دانشجویان رد سالهای گذشته نیز مسبوق به سابقه بوده است، علت یابی آن بس مهم و حیاتی است آن هم درباره دانشجویی به اذعان بسیاری نخبه و پرتلاش که طبق شواهد موجود تا آخرین مراحل تحصیل خود را سپری نموده و در انتظار دفاع از رساله خویش بوده است.

خبرهایی که خودکشی آن مرحوم را نفی میکند، بر ایست قلبی ناشی از فشارهای زندگی و احتملاً درس و ... تأکید نموده است و حال سوال اینجاست مگر فاجعه بار بودن این امر کمتر از اقدام به خودکشی است؟

به راستی چرا زندگی و یا همان زیست در شرایط کنونی تا بدین اندازه برای بسیاری از مردمان از جمله جوانان و مخصوصاً تحصیل کرده ها و آگاهان جامعه سخت و دشوار شده است؟ جای آن دارد به جد و نه به صورتی صوری از خود سوال نمائیم به واقع این کدام ابعاد زندگی است که تا به این میزان بر مردمان زمانه به ویژه سرزمین مان فشار وارد می کند و ایشان را در منگنه غیر قابل بازگشتی قرار می دهد. اینکه آمارهای ارائه شده درباره سلامت روانی جامعه گاهی نگران کننده تر از مولفه های سلامت جسمی در جامعه است، به هیچ وجه تعارف نیست. البته بسیاری به حیات و زیست خود ادامه می دهند بی آنکه زندگی کنند و کجاست نظام نظری و عملی که این دو را به هم پیوند بزند.

این دغدغه هر جواب و پاسخی که داشته باشد، حداقل این مسئله برای همگان شاید ملموس باشد که این مقدار فشار و استرس در امور جاری زندگی و عدم اطمینان ها و ایمنی های حیات جمعی ما شایسته و زیبنده جامعه مان نیست و همه باید برای آن راهکارهایی بیندیشیم.

و اما در رثای عزیزی که این روزها با فوتش در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران در کنار دیگر اخبار تلخ هفته گذشته برای نگارنده گردید، همین قدر می توان گفت که نگارنده کاملاً با آن مرحوم حشر و نشر نداشته است ولی نیک به خاطر دارم بعد از اتمام جلسه دفاع از تز خودم، با اعلام آشنایی و برخورد گرم ایشان مواجه شدم که ضمن ابراز لطف به سیاه مشق بنده کلی درباره موضوعات مشابه و ایده هایی که در ذهن خویش داشتند، بحث نمودند. بیان و وصف پر شور و حال ایشان از مباحث و ایده هایی که در ذهنش می گذشت مدتها بنده را در همان راهروهای دانشکده به تأمل و البته گفتگو با ایشان واداشت.

دقایق زیادی سپری شده و تقریباً همه اساتید، کارکنان و دوستانی که برای جلسه دفاعیه اینجانب در یک بعد از ظهر پاییزی حضور داشتند، رفته بودند که ما نیز ناگزیر به بحث موقتاً خاتمه دادیم و طبق معمول این گونه صحبت ها برای تداوم آنها در آینده ابراز امیدواری نمودیم. بعد از آن بالطبع گذر حقیر در دانشکده و دانشگاه کمتر و کمتر شد و شاید یک دو مورد بیشتر دیگر ایشان را آن هم به شکلی گذرا ندیدم و متأسفانه فرصت بحث و گفتگویی هم بعد از آن فراهم نشد.

اما اینک که از فراز دورانی با فاصله حدود دو سال بعد از روز دفاع و نیز طبق شنیده ها و اطلاعات گرد آوری شده، بدین ماجرا و شخص آن مرحوم می اندیشم، بدین نتیجه می رسم که بعید است آن مرحوم شخصیتی ضعیفی داشته باشد که در مقابل مشکلات به این زودی قد خم نماید و لذا خیلی برایم سخت است که باور کنم مسائل و مشکلاتی او را به سمت خودکشی سوق داده باشد.

اما از سوی دیگر متأسفانه شاهدیم که زمان و اتفاقات آن از جمله همین دنیای واقعی و اجتماع پرتزاحم ما قادر است شاکله ها و بنیان های فکری و احساسی و حتی ارزشی افراد را به هم بریزد. لذا همین شناخت ولو اجمالی و کلی از آن عزیز بر تعجب آدمی می افزاید که ممکن است شخصیتی تا بدین اندازه پر شور و نشاط و فعال هم بر اثر مشکلاتی که پیش می آید، بدین نقطه برسد؟

بنای این نوشتار بر خواندن آیه یأس و افزودن بر ابعاد احساسی واقعه ای غم انگیز و تراژیک که خود به نوبه خودش غمناک است و از طرفی یافتن مقصر هم نیست البته در هر موردی اگر کسی یا کسانی در امری مقصر بوده اند، باید جزای عملکرد خویش را ببینند اما در موضوعات کلان اجتماعی همچون این مسئله، گاهی به طور کلی جامعه را مقصر می دانیم و ظاهراً خوب گزینه یافته ایم چون چیزی همانند جامعه آن قدر وسیع و کلان است که بتواند علت همه چیزی قرار گیرد و با این حال عملاً و در واقع مسئولیتی هم نصیب کسی نگردد و لذاست درست گفته اند اگر چیزی همه چیزی را توصیف می کند و آن را توجیه نموده و مدلل می سازد گویی که در عمل هیچ یک از آنها را انجام نمی دهد.

اما جز این چه می توان کرد؟ اگر حتی نخواهیم که بدبینانه با مسئله مواجه شویم، باید گفت در هر حال به نظر می رسد طبق شواهد و قرائن موجود، مردم دیار ما بیش از حد و اندازه لازم و معمول دچار استرس و فشار عصبی اند؟ البته معلوم هم نیست که حد و اندازه متداول این امور چه میزان باید باشد.

اما هر چه که هست فشار این استرس ها بر نسل جوان و زیر میانسال ما حتی بسیار بیش از بسیاری از بیماری هایی است که از شیوع آنها با عنوان سونامی یاد شده است. برخی اتفاقات متأسفانه نشان می دهد به پیش رفتن در طریق تحصیلات اجتماعی و یا ارتقاء منزلت و موقعیت و به اصطلاح شأن اجتماعی نیز چندان که باید و شاید از آسیب پذیری این امر نمی کاهد.

سبک زندگی مدرن و پر آز آسیب متهم اصلی شده است که خیلی امور آسیب پذیر بدان نسبت داده می شود با این حال و به رغم اینکه این امر خالی از حقیقت نیست، باید لااقل برای کوتاه مدت و میان مدت برنامه ها و تدابیری ضروری اندیشید. این امر موضوعی بسیاری کلان است که در اجرای آن اولاً باید فراتر از تدابیر بوروکراتیک اندیشیده شود و ثانیاً همیاری و همکاری همه دلسوزان لازم است.

اهمیت موضوع در آن است که این فشارها و استرس ها به انحاء مختلف بخشی از زیست هر روزه مردم مخصوصاً اهل دانشگاه و تحصیلات عالیه شده است و عملاً چه بسیاری از پتانسیل ها که در این مسیر به نابودی کشانده می شود. کاش ملاکی برای فرسایش روح و روان داشتیم که حداقل همانند فرسایش خاک اندکی هوشیارمان می ساخت و یا میزانی برای کم شدن داشته های قدرت روانی خویش داشتیم که همچون کم شدن آب پشت سدها هشدارمان می داد تا به یکباره در معرض بلا اثر شدن خاک و زمینه وجودی و یا خشکسالی روحی مان قرار نگیریم.